حکایت ۱
حکایت ۱:مرحوم ابوالقاسم هندی نقل کرد که:درخدمت شیخ حسنعلی به کوه معجونی رفته بودیم .دران هنگام مردی یاغی به نام محمد قوش ابادی که موجب نا امنی ان نواحی شده بود از کناره کوه پیدا شد و اخطار کرد که اگر حرکت کنید کشته خواهید شد.مرحوم شیخ به من فرمودند:وضو داری؟ عرض کردم: اری. دست مرا گرفت و گفت:چشم خود را ببند.پس از چند ثانیه که بیش از دو سه قدم راه نرفته بودیم فرمودند:باز کن. چون چشم باز کردم دیدم نزدیک دروازه شهریم.
بعد ازظهر که خدمتشان رفتم فرمودند:قضیه صبح را با کسی درمیان نگذاشتی؟ گفتم :خیر. فرمودند :تا من زنده ام ماجرا را به کسی مگو وگرنه موجب مرگ خود خواهی شد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ ساعت 10:54 توسط سجاد جباری
|