نشان از بی نشانها

کرامات شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی

حکایت 10

 آقای گلبیدی از قول آقا سید حسین موسویان فرزند مرحوم حاج سید رحیم اصفهانی ساکن خیابان مسجد سیداصفهان میگفت: آقا سید حسین برای من نقل کردن که به واسطه اقای حاج سید حسین موسوی امام جماعت مسجد سید اصفهان به مرحوم حاج شیخ حسنعلی معرفی شدم. ایشان مرا به گرمی پذیرفتند ودر هرسفرکه به مشهد مشرف میشدم خدمت ایشان میرسیدم.در سفر دوم یا سوم بود که روزی در مدرسه خیرات خان در طبقه فوقانی بودم که از طبقه همکف سروصدایی بلند شد.مرحوم حاج شیخ فرمودند چه خبر است.گفتند طلبه ای را مار زده است. فرمودند او را بیاورید بالا. گفتند نمیتواند بیاید.فرمودند خودم میایم.بلند شدند وبه راه افتادند.من هم به دنبال ایشان از پله ها پایین امدم و وارد اتاق طلبه شدیم.دیدیم که طلبه روی زمین دارد میغلطد.آقا پرسیدند کجا را زده است؟

شست پای خود را نشان داد.مرحوم شیخ انگشت مبارک خودرا با آب دهان تر کرده به محل گزیدگی مالیدند.فی الفور درد ساکت شد.بعد فرمودند مارکجاست؟مار در گوشه حجره بود ونشانش دادند.مرحوم حاج شیخ رو به مار کرده فرمودند میخواهی تورا تنبیه کنم؟چرا اذیت کردی؟سپس رو کردند به شخصی که قیافه وکسوت رعایا وکشاورزان را داشت وجوالی همراهش بود که به پشت میبست.فرمودند جوال را بیاورآورد. به مار فرمودند برو توی آن توبره .مار حرکت کرد و وارد آن شد.بعد به مار فرمودند دیگر کسی را اذیت نکن والا تو را تنبیه خواهم کردو به ان مرد فرمودند آن را بردار وبیرون دروازه رهایش کن. ودر راه هم آنرا آزار منما.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 17:1  توسط سجاد جباری  |